دیوونه قلب خستتم
زیاد جدی نگیر
او در چشمانم خيره شد وقطره اشك از چشمانم را كنار زد و بر لبانم بوسه زد اما نگفت : دوستت دارم چند روز بعدوقتي به ديدارم آمد آن قدر خوشحال شدم واورا در آغوش گرفتم وگفتم بگو : دوستت دارم دست هايم را كنارزد وبر آن بوسه اي زد اما نگفت : دوستت دارم چند هفته بعد وقتي به ديدارم آمد در بستر بيماري بودم گفتم بگو : دوستت دارم بر پيشاني ام بوسه زد اما نگفت : دوستت دارم چند ماه بعد وقتي به ديدارم آمد پارچه ي سفيدي رويم بود پارچه را با حسرت كنار زد و گفت : دوستت دارم به خدا دوستت دارم
سلام .... 









نوشته شده در بیست و سوم آبان 1387ساعت
14:57 توسط مرجان| |


