تبليغاتX
دیوونه قلب خستتم

دیوونه قلب خستتم

زیاد جدی نگیر

                      

يه شب از شباي بي كسيم

خواب ديدم خواب اون كسي

اوني كه رفت و تنهام گذاشت

رفت و رو دلم پا گذاشت

دل من آروم نداره

شب و روز در انتظاره

واسه ي ديدن يارش

هنوزم يه بي قراره

برگردو بمون كنارم

جز تو من ياري ندارم

آره من تو رو مي خوام

جونمو به پات ميذارم

از يادم نميره خندهات

با هر نگات ميگفتي ميمونم باهات

ولي رفتيو پيشم نموندي

تنهام گذاشتي ، دلموسوزوندي .....

آره فاصله ست كه افتاده بينمون

ولي عشقمون ببين پايداروايساده

تواينو بدون كه هميشه دوست دارم

اشكات برام ارزش دارن

تنهام ، ولي هميشه به يادتم

اشكام بوده رو گونه هام مال تو

جاده داره ، كوتاه ميشه بينمون

ساده ، بگم نيست عاشقي عينمون .....

من هنوز منتظرت نشستم

بيا ببين كه بي تو خيلي خستم

يادت باشه يكي منتظرت نشسته

اگه نياي ...

               اگه نياي ...

 

            

 

 

نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:54 توسط مرجان| |
 

 

 توي اين دوره زمونه

عشق يه جور بلاي جونه

دل به هركسي كه ميدي

شعر رفتنو ميخونه

               

اگه اي دل ديوونه

سير شدي از اين زمونه

كاري كن كه عشقت تو سينه

بميره زنده نمونه

                

يه روزي با اين بهونه

كه دلت شده ديوونه

پا گذاشتي توي قلبم

گفتي از غم زمونه

                

گفتي روزگار نامرد

دلمو شكست تو سينه

گفتي بعد از اون جدايي

عشق آخرم همينه

               

برو ديگه نمي خوام

اين عشق شومو

نمي خوام تو خواب

 ببينم آرزومو

                

برو ديگه خسته ام

از با تو بودن

خسته از تلخيه

روزا رو شمردن

 

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:19 توسط مرجان| |
                 

 مرد جووني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي كشاورزي بود.

اون پيش كشاورز رفت تا اجازه بگيره.

 كشاورز براندازش كرد.

وگفت : پسر جون برو توي اون قطعه زمين وايسا من سه گاو

نر رو يكي يكي آزاد مي كنم اگه تونستي دم هر كدوم از اين

 سه تا رو بگيري ميتوني با دخترم ازدواج كني .

مرد جوون در مرتع به انتظار اولين گاو وايستاد در طويله باز شد

و بزرگترين وخشمگينترين گاوي كه تو عمرش ديده بود بيرون

دويد فكر كرد يكي از گاوهاي بعدي گزينه ي بهتري حتما هست

پس به يه كناري دويد وگذاشت گاو از مرتع بگذره .

 دوباره در طويله باز شد باور نكردني بود در تمام عمرش گاوي به ابن بزرگي

ودرندگي نديده بود .

 با سم به زمين مي كوبيد خرخر ميكردو وقتي اونو ديد آب دهنش آويزوون شد.

 با خودش  فكر كرد گاو بعدي هر چيزي هم كه باشه بايد از اين بهتر باشه.

به سمت حصارها دويدوگذاشت گاو از مرتع بگذره .

براي بار سوم در طويله باز شد .لبخند روي لباي پسر ظاهرشد.

اين ضعيف ترين ، كوچك ترين و لاغرترين گاوي بود كه تو عمرش ميديد .

اين گاو براي مرد جوون بود .

درحالي كه گاو نزديك ميشد يه جاي مناسبي وايساد ودرست به موقع روي گاو پريد.

دستش رو دراز كرداما گاو دم نداشت كه بتونه اونو بگيره .

                    

    " زندگي پر از فرصت هاي دست يافتني است .

           بهره گيري از فرصت هاساده است .

            بعضي هاشون مشكل اما زماني كه بهشون اجازه ميديم كه بگذرند

            اين موقعيت ها شايد ديگر موجود نباشند براي همين هميشه اولين

            شانس رو بايد چسبيد "

                                 

نوشته شده در نهم شهریور 1387ساعت 15:42 توسط مرجان| |