دیوونه قلب خستتم
زیاد جدی نگیر
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......




اميدوارم شما هم مثل من با اين شعر عبدالمالكي حال كنين :
اشك من باز دونه دونه
مي ريزه آروم رو گونه
از همون روزي كه رفتي
دل من داره بهونه

يادت رفت اون همه قول و قرارا
يادت رفت اون همه خاطره ها رو

يادت رفت يكي اينجا به پات نشسته
جز تو به هيچكي دل نبسته

يادت رفت .... !!!!! يادت رفت .... !!!!!
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست


