دیوونه قلب خستتم
زیاد جدی نگیر
من تو را آسان به دست نیاوردم اما آسان از دست دادم.یادت نیست با هم عهدبستیم هرگز از هم جدا نشویم . یادت نیست قسم خوردی هرگز ترکم نکنی. یادت نیست قسم خوردی هرگز فراموشم نکنی. اکنون تورفتی ومن را از یاد بردی و من همچنان سکوت کردم............................................. این شعرم واسه محسن یگانه هست این شعرو گذاشتم واسه همه ی اونایی که از طرف مقابلشون بدجوری شکست عشقی خوردن......... بنویس از سر خط بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت ازغصه خون نیست اون که گذاشتو رفت یه روز سرش به سنگ می خوره بر می گرده دیگه صداش نکن بذار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز آخه اون واسه تو دل نمی سوزونه اگه می خواست می موند حالا که رفتو غصش رفته زیادم اگه پیشم می موند می دیدی جز اون به هیچ کی دل نمی دادم مقابل دریا که می رسم فقط برای چشمهایت دعا می کنم اما تو هرگز مستجاب نمی شوی ببار ببار که باز باورت کنم اهل همین کوچه پس کوچه های بارانی راستی قرارمان همان ساعت "نمی دانم" ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمی رود تو همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر تا می آیم زمزمه ات کنم زود تمام می شوی می دانم سالهاست ساعت قرارمان یک دقیقه به هیچ است ومن همیشه فقط یک دقیقه دیر می سم... ما که آخر نفهمیدیم عشق یعنی چی ولی حالا اینو داشته باشید. عشق رسیدن نیست نه بوسیدن هم نه خیره به چشمان هم شدن. به گمان من عشق این است ، جهشی از من تا تو از تو تا من طغیان می کند بر روی مرزی ملتهب بی نقشه بی تفکر بی نشان لبانش هیاهوی واژه هاست پرتلاطم ، آهنگین سرود خوان معجزه ایست از بلوغ. بی امان ، بی تردید اندازه می کند زمان را ،ثانیه را ، دقیقه را به بازی می گیرد تقدیر را در هم می کوبد بی تاب و بی قرار بی واهمه عریان می کند غرور را در خواب نمی رود می شمارد دانه دانه قطره ها ی باران را رسوخ می کند در روح فاصله ، قانون، جدایی نمی شناسد تصویر می سازد پی در پی رنگ می زند جنون را عمیق و گسترده جای پای می گذارد در دل. بی پایه ، بی دلیل شیون می کند هر شب نیازش غوطه خوردن است در اشک آری عشق این است باشی یا نباشی جزء تو نمی بیند می رود ، می آید خسته نیست خون می خورد درد می کشد آواز می خواند نمی نشیند هرگز برای نشستن نیست. بی سکون آغاز می کند جریان دارد حرکت می کند نه از شبی تا صبح نه از روزی تا سال از دمی تا خاک نقش می بندد با تو تا مرگ تا خواب تا ابد. آری عشق این است قدیسه ایست بی حجاب با تو محرم می شود با تو می خوابد با تو بیدار است رهایت نمی کند می ماند وفادار و صمیمی این رسم اوست در تارو پود تو نقش می سازد از رنگ خویش نه برای هر کس نه برای هر دل و عشق این است. بازیچه ی خیال... با دلم گفتم ای ساده!فراموشش کن تا کجا چشم بر اين جاده؟!فراموشش کن دست بردار از او٬خاطره بازی کافی است فرض کن گل نفرستاده٬فراموشش کن ان نگاهی که دم اخر از او جا مانده پيش او برده و پس داده فراموشش کن مردمان نگهش قله نشينند....هنوز دل که در دره نيفتاده فراموشش کن گفتم اين تکه غزل را بفرستم نزدت دل ولی گفت:"نشو ساده!فراموشش کن" به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت اتفاقی است که افتاده فراموشش کن............. دل شكسته ام را خريدار نباشد هنوز هم رنج سفری دور و دراز را به دوش می کشم.نگاهم در کوچه پس کوچه های زندگی گم شده است. مثل تمام شب های خاموش دلم گرفته .تمام لالایی های کودکانه در خاطرم مانده..می خواهم مهتاب رادر دستانم بگیرم و آن را به تمام دلتنگ ها تقدیم کنم. بنویس از غربت و تنهایی. بنویس از لحظه های تلخ هجران . بنویس از چشمانی که از فراق تو بارانی اند. بنویس از روز های بهاری که در کویر دلم زندانی اند. من از این فاصله ها سخت دلگیرم. بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم . دیرسالی است که میخواهم ازاینجابروم ولی انگاربا قلب زمین زنجیرم. مثل این است که من با همه هق هق خود روی سجاده احساس تو جان می گیرم . تو مانند بهاری هستی که در زمستان شکوفه ها را به یاد من می آورد ... عشق یعنی دستهایم مال توست کاش می توانستم بگویم چقدر دلتنگ لحظاتی هستم که ساده از آن گذشتم. زندگی در حالی سپری می شود که نمی دانم آیا فردایی هست یا نه ؟ ومن به این امید زنده ام که یک روز به او برسم و سرود زندگی را زمزمه کنم. عجب !!! آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپید است من به پایان دگر نمی نگرم که همین دوست داشتن زیباست بهت نگفته بودم ستاره ها با ماه اند بهت نگفته بودم کوچه دل بن بسته بهت نگفته بودم آسمونت ابری تنها بودم تو رسیدی گفتی ما بشیم بهتره دیگه تنها نبودم اما بعد ازمدتی سرقرار نیومدی یک روز داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم گفتم چرا تنهایی؟گفت یارم نیومد یکهو باخوشحالی بلندشد وگفت اومد وقتی برگشتم تو را دیدم ... تمام کوچه پس کوچه های دلم را به میمنت ورودت چراغانی و بر دیوار های سنگی اش تابلو هایی از عشق ومهر آویزان کردم. پنجره های دلتنگی ام را به روی آمدنت گشودم تا پر از عطر تو شوم. کی خواهی آمد تا دلم تمام واژه های زیبا را فرش راهت کند ؟ زندگی چون گل سرخی است پر ازبرگ و پراز خار یادمان باشد اگر گلی چیدم عطروخارو گل و برگ همه همسایه دیواربه دیوارند سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي انجماد قلب ها را از خشکسالی چشم ها می توان فهمید.چشمی که گریستن نمی تواند زیستن نیز نمی داند. تنها در آب های آرام است که عکس اشیاء قابل رویت است و تنها در ذهن آرام است که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید. قلب و چشم مثل شیشه و آینه اند .شیشه و آینه زودتر از هر چیز دیگر غبار زدگی خودرا نشان می دهند... وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم. وقتی مردم روی قبرم ننویسید:نه شعری نه شعاری. ننویسید که بودم از چه تباری. وقتی مردن آخرین نقطه راهه نمی خواد سنگ روی قبرم بذارید. وقتی هر اومدنی رفتنی داره. نمی خواد گل روی قبرم بکارید. خیلی وقتا پیش از این مرده بودم .عمری دل مرده به سر برده بودم .وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم. به کهکشان وگرنه گریه می کنم ببین که روی کوهها نشسته برف بستنی برای من بخر از آن وگرنه گریه می کنم نگو که بچه ای هنوز ای همیشه مهربان مرا بزرگتربدان وگرنه گریه می کنم برای من بگیر آن کبوتر سپید راکه میپرد درآسمان وگرنه گریه می کنم نبینم اینگه دست یک غریبه راگرفته ای وهمیشه مال من بمان وگرنه گریه می کنم ... تنهامی مانم ای کسانی که ماموردفن من هستید ... هرگاه که من مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تاهمگان بدانند که جز سیاهی در دنیا چیزی ندیدم .چشمانم راباز بگذارید تابداند که هنوز چشم به راهم دهانم راباز بگذارید تاباور کندکه هنوز ناگفتنی ها دارم دستانم رابز بگذارید تاببینند که چیزی باخود نخواهم برد در تابوت راباز بگذاریدتا شاید که بیاید . آنگاه صلیبی ازیخ برسر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید آب گشته و برخاکم بگرید وشما نگریید ... نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته ازاین دست به دعاها بردن همه آرزوهابارفتن تومردن حالامن یه آرزو دارم توسینه که دوباره چشم من تورو ببینه واسه پیداکردنت تن به دل سرمامیدم آخه تورنگ چشات هیبت دنیا رودیدم توی هفت آسمون توتک ستاره منی به خدا نازدو چشماتو به دنیا نمیدم 



آيا كسي هست كه وصله زند دل من
نمي دانم چرا اين دل من براي تو خود را باخت
ولي مي دانم كه چرا تو دلم را شكستي 


چشمهای خسته ام دنبال توست
عشق یعنی ما گرفتار همیم
دوستدار هم ، طرفدار همیم
هر چه می خواهد دلش آن می کند
می کشد مارا وکتمان می کند
عشق غیر از تاولی پردرد نیست
هرکس این تاول ندارد مرد نیست
آمدم تا عشق را معنا کنم
بلکه جای خویش را پیدا کنم
آمدم دیدم که جای لاف نیست
عشق غیر از عین و شین و قاف نیست


روزگاريست که همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند
گرگهايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خب طبيعي است که يکروزه به پايان برسند
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسند

رنگ چشای آبیت همیشه بی رقیبه
گلای سرخ باغچه همیشه بی گناه اند
علامت رو قلبم یه خطی شکسته
دیدن ماه و خو رشید یه رویای سختی




سیر تکامل دختر خانم ها![]()
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي
سیر تکامل آقا پسرها
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم
![]()
همیشه پیش من بما ن وگرنه گریه می کنم مرا ببر
![]()
![]()
![]()
دوباره دل هوای باتو بودن کرده
![]()
![]()
![]()
![]()

آن قدر دردی که دنیا بردل مامی کند بردل هرکس کند اوترک دنیا میکند
به غم کسی اسیرم که زمن خبرندارد چه کنم محبت من که دراو اثرندارد
این دروغ است که می گوینددل به دل راه دارد دل من زغصه خون شدولی اوخبرندارد
آسمان فرصت خوبی است اگر پر بکشیم به افق های دل انگیز خدا سر بکشیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم




